تبليغاتX
۩Ω۩عشق آتشین ۩Ω۩
۩Ω۩عشق آتشین ۩Ω۩
بگذار تا شيطنت عشق چشمان تو را بر عرياني خويش بگشايد----دوباره دل هوای با تو بودن کرده نگو این دل دو

                                      *
                                      *
                                      *
                                      *
                                      *
                                      *
                                      *
(تا تو با مني)

                             

تو را ديدم آري من تو را ديدم مثل عطش براي يک قطرهاي آب به تو محتاج شدم تو روياي روزهاي تنهايي و بي کسي من بودي در آغوش گرفتن تو مثل فراموش کردن تمام خستگيهايي بود که بر عمق جانم مدتها نشسته بود بعد از مد تي تو برايم حتي از نفس کشيدن محبوبتر شدي عزيزم تو حتي يک لحظه مرا در سکوت که از مرگ برايم سخت تر بود رها نکردي من بيمار شدم تو هنوز در کنارم بودي و مثل کوه استوار تو مرا با قلبي سرشار از عشق راهي ديار عشق کردي من هم با کوله بار عشق چشمانم را بدون خداحافظي بستم 


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 3 بعد از ظهر توسط A |
عشق من...

                                                     

وقتی تو نیستی گم می شه آفتاب        خاکستر می شه حریر مهتاب

   از رفتنت من پر می شم از شب        شب دلهره شب اضطراب 

   وقتی تو نیستی دنیا شب می شه          شب از دل من شب تا همیشه

   بی تو هر نفس تکرار ترسه          لحظه لحظه نیست نبض تشویشه

   بی تو نه صدا مونده نه آواز           نه اشک غزل نه ناله ساز

    بالی اگه هست از جنس کوهه         از رنگ خاک و حسرت پرواز

   هیشکی عاشقت اینجور که منم           نبود و نشد لاف نمی زنم

     من از تویی که بد کردی با من           گله می کنم دل نمی کنم   

 

 

 

       


موضوع :
| *| نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385 و ساعت 2 بعد از ظهر توسط A |
عشق یعنی...

                                                       

                                                      

  عشق یعنی تو ملامت کن مرا

عشق یعنی می ستایم من تو را

عشق یعنی در پی تو در به در

عشق یعنی یک بیابان دردسر

عشق یعنی با تو آغاز سفر

عشق یعنی قلبی آماج خطر

عشق یعنی بگذری از آرزو

عشق یعنی کلبه های آرزو

عشق یعنی با تو گشتن هم کلام

عشق یعنی انتظار یک سلام

عشق یعنی دستهایت رو به دوست

عشق یعنی مرگ در راهش نکوست

عشق یعنی سروهای سر بلند

عشق یعنی خارها هم گل کنند

عشق یعنی شاخه ای گل در سبد

عشق یعنی دل سپردن تا ابد

عشق یعنی تو بسوزانی مرا

عشق یعنی سایه بانم من تو را

عشق یعنی بشکنی قلب مرا

عشق یعنی می ستایم من تو را

عشق یعنی تک درختی در کویر

عشق یعنی عاشقانی سر به زیر

عشق یعنی بگذری از هفت خان

عشق یعنی آرش و تیر و کمان


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 5 بعد از ظهر توسط A |
اشک من

 

 

وقتی گريه کردم گفتند بچه ای

وقتی خنديدم گفتند ديوونه ای

وقتی جدی بودم گفتند مغروری

وقتی شوخی کردم گفتند سنگين باش

وقتی حرف زدم گفتند پر حرفی

وقتی ساکت شدم گفتند عاشقی

حالا هم که عاشقم می گويند: گناهه

در تو چون روح تو گم مي شوم -آري- پس از اين

تا مرا مثل خودت دوست بداري پس از اين

دستهايت را - بي دغدغه - بايد با من

گوشه باغچه خانه بکاري پس از اين

همه گفتند که عاشق نشو حالا که شدي

بايد اين مرحله را تاب بياري پس از اين

بهترين کار همين است که تو نيز چو من

همه را با خودشان ، وابگذاري پس از اين

دست من رو شده و خال مرا هم خواندي

پس ، مرا باخته بايد بشماري پس از اين

برد با توست ، همين ! با لبخندي مغرور

مي تواني بنشيني به کناري پس از اين

پيش از آني که من و تو سفر از خويش کنيم

عهد کن ، باز مرا دوست بداري پس از اين

 


موضوع :
| *| نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385 و ساعت 5 بعد از ظهر توسط A |
فرشته نگهبان...

           

ديشب اونو تو خواب ديدم .

خيلی خوشحال بود !

بهش گفتم اين چه کاری بود که کردی ؟

گفت اینطوری خيلی بهتر شد !

گفتم يعنی چی ؟

گفت آخه اينطوری هر روز ميتونم ببينمش .

هر شب ميتونم به خوابش برم .

هميشه ميتونم مواظبش باشم .

تازه از همه اينا مهم تر

خدا بهم قول داده که يه روزی اونم مياد اينجا پيش من .

منم اينجا منتظرشم .

 

 


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 8 بعد از ظهر توسط A |
عشق پنهان

 

يکــــــی

يکی داره با اون چشـاش بد جوری غوغا ميکنه

تمام قفل ها رو داره يکی يکی وا ميکنه

يکی داره با خنده هاش وصله اين جونم ميشه

با اون چشـای روشنش راس راسی مهمونم ميشه

يکی داره زير زيرکی منو تماشا ميکنه

تو تيک تيک ثانيه هام بد جوری بلوا ميکنه

يکی داره نفس نفس هم دم لحظه هام ميشه

تو اين دل خرابه ام صاحب يک سرا ميشه

يکی ميخواد که بکنه ساقه های خشکيده رو

ميخواد که از نو بکاره گلهای پر پر شده رو

يکی ميخواد برای من شب رو چراغون بکنه

لحظه به لحظه دم به دم ستاره بارون بکُنه

يکی ميخواد مثل نسيم پا بذاره تو بی کسيم

ميخواد که باز بهار بياد پر بکشه مثل نسيم


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 5 بعد از ظهر توسط A |
عاشق بودن سخته!

                                                                                                                                                                                              

عشق، عاشقی٬ عاشق٬ معشوق و ... اینها همه واژه های مقدسی هستند که متاسفانه بیشتر وقتها درست استفاده نمیشن و هر جایی و از دهن هر کسی جاری میشن.

عشق رازی هست تو دلهای عاشق و معشوق که اونها رو زنده نگه میداره حتی اگه از هم دور باشن.

عشق نیرویی هست که امید میده و انتظار رو آسون میکنه.

معنای عشق رو فقط عاشق و معشوق میفهمند و بس و تا وقتی یکی از اونها نشده باشی حرف زدن و نظر دادن در مورد عشق بیفایده هست.

عشق یه دنیای دیگه هست که برای ورود به اون باید لیاقت داشت. برای شروع این زندگی جدید باید از همه داشته ها و تعلقات گذشت. باید انسان دیگه ای شد. باید ایثار و فداکاری رو آموخت٬ باید فنا شدن رو آموخت٬ باید از خود گذشتن رو فراگرفت٬ باید یکرنگ شد٬ باید یکی شد...

و این سر فصل عاشقیست...

تا چند وقت پیش خیلی راحت به خودم میگفتم عاشق! و فکر میکردم عشق تمام وجودم رو فراگرفته... اما چند جا اتفاقاتی افتاد که من رو به فکر وا داشت...

با خودم فکر کردم و دیدم که اگر عاشق هستم پس چرا هنوز خود خواهم؟! چرا بعضی وقتها که معشوق از من چیزی میخواد -اونم نه برای خودش که بخاطر من- من ناراحت میشم؟! مگه رابطه عاشق و معشوق نباید اینطوری باشه:

وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

که در طــریقت مـــا کـافـریست رنجــیدن

چرا بعضی وقتها اون حس سلطه طلبی درونم آشکار میشه و میخوام همه چی مال خودم باشه؟! حتی عشق و معشوق؟! اگه عاشقم چرا اونقدر که باید تغییر نکردم؟! و اگه عاشقم چرا همه وجودم به فرمان معشوق نیست؟! اصلا من لیاقت عاشق بودن رو دارم؟!

خیلی سخته... نه؟!

وقتی خوب فکر کردم دیدم ما آدمها هممون لیاقت عاشق شدن و عاشق بودن رو داریم اما این خودمونیم که نمیذاریم پرده ها کنار برن و نور حقیقت و عشق به قلبمون بتابه

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست

تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخــیز

باید تلاش کرد و جنگید. باید تلاش کرد برای تغییر و جنگید با "خود" درون.

خدایا کمکمون کن تا راهی رو که ما رو به کمال و عشق واقعی و زندگی ابدی میرسونه پیدا کنیم و این توان رو به ما بده که این راه رو طی کنیم و به مقصد برسیم تا معنای عشق رو درک کنیم...

 


موضوع :
| *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 5 بعد از ظهر توسط A |