|
عاشق بودن سخته!
عشق، عاشقی٬ عاشق٬ معشوق و ... اینها همه واژه های مقدسی هستند که متاسفانه بیشتر وقتها درست استفاده نمیشن و هر جایی و از دهن هر کسی جاری میشن. عشق رازی هست تو دلهای عاشق و معشوق که اونها رو زنده نگه میداره حتی اگه از هم دور باشن. عشق نیرویی هست که امید میده و انتظار رو آسون میکنه. معنای عشق رو فقط عاشق و معشوق میفهمند و بس و تا وقتی یکی از اونها نشده باشی حرف زدن و نظر دادن در مورد عشق بیفایده هست. عشق یه دنیای دیگه هست که برای ورود به اون باید لیاقت داشت. برای شروع این زندگی جدید باید از همه داشته ها و تعلقات گذشت. باید انسان دیگه ای شد. باید ایثار و فداکاری رو آموخت٬ باید فنا شدن رو آموخت٬ باید از خود گذشتن رو فراگرفت٬ باید یکرنگ شد٬ باید یکی شد... و این سر فصل عاشقیست... تا چند وقت پیش خیلی راحت به خودم میگفتم عاشق! و فکر میکردم عشق تمام وجودم رو فراگرفته... اما چند جا اتفاقاتی افتاد که من رو به فکر وا داشت... با خودم فکر کردم و دیدم که اگر عاشق هستم پس چرا هنوز خود خواهم؟! چرا بعضی وقتها که معشوق از من چیزی میخواد -اونم نه برای خودش که بخاطر من- من ناراحت میشم؟! مگه رابطه عاشق و معشوق نباید اینطوری باشه: وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم که در طــریقت مـــا کـافـریست رنجــیدن چرا بعضی وقتها اون حس سلطه طلبی درونم آشکار میشه و میخوام همه چی مال خودم باشه؟! حتی عشق و معشوق؟! اگه عاشقم چرا اونقدر که باید تغییر نکردم؟! و اگه عاشقم چرا همه وجودم به فرمان معشوق نیست؟! اصلا من لیاقت عاشق بودن رو دارم؟! خیلی سخته... نه؟! وقتی خوب فکر کردم دیدم ما آدمها هممون لیاقت عاشق شدن و عاشق بودن رو داریم اما این خودمونیم که نمیذاریم پرده ها کنار برن و نور حقیقت و عشق به قلبمون بتابه میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخــیز باید تلاش کرد و جنگید. باید تلاش کرد برای تغییر و جنگید با "خود" درون. خدایا کمکمون کن تا راهی رو که ما رو به کمال و عشق واقعی و زندگی ابدی میرسونه پیدا کنیم و این توان رو به ما بده که این راه رو طی کنیم و به مقصد برسیم تا معنای عشق رو درک کنیم...
موضوع : | *| نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 و ساعت 5 بعد از ظهر توسط A | |
درباره وبلاگ
![]() سلام خیلی سخته بخوای اشک بریزی اما نتونی خیلی سخته بخوای فریاد بزنی اما نتونی می خوام به کودکیم برگردم دلم تنگ شده برای اشکهایی که بی بهانه به پهنای صورت میریختم برای فریاد هایی که بی دلیل بود هیچ کس دعوام نمیکرد که دارم گریه میکنم هیچ کس نمیگفت فریاد نکش این روزها خنده هم مالیات داره وقتی بخندی یا می گن دیوونه شده یا میگن چیه خنده داره؟ ساکت هم باشی واییییییییییییی افسرده شدی اون روزها همه چیز بی بهانه بود خنده هام گریه هام سکوتم امروز همه چیز را به معنایی میگیرند میخوام برگردم به روزهای بی بهانه به روزهایی که واسه هر کاری از من دلیل نمیخواستند خنده و گریه ارزش داشت اون روزها چه میفهمیدم مریضی یعنی چی؟ مریضی برام مساوی با اسباب بازی بود امروز دیگه هیچ چیز شادم نمیکنه اون خنده های از ته دل تموم شدند انگار فقط مال همون روزها بود دیگه حتی گریه هام هم واقعی نیست انگار اون اشک هم مال اون موقع بود حالا دیگه میفهمم مریض بودن یعنی بدبخنی یعنی بیمارستان یعنی درد نگاه به خنده هام نکنید خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است کارمن از گریه گذشته به این میخندم با تشکر از نظرات شما ... منو ي وبلاگ
نويسندگان
آرشيو
پيوندها
پيوندهاي روزانه
آمار وبلاگ
طراح قالب
|