
خدایا؛
وحشت تنهایی ام کشت
کسی با قصه من آشنا نیست
در این عالم ندارم هم زبانی
به صد اندوه می نالم روا نیست
شبم طی شد کسی بر در نکوبید
به بالینم چراغی کس نیفروخت
نیامد ماهتابم بر سر بام
دلم از این همه بیگانگی سوخت
موضوع :
|
*|
نوشته شده در سه شنبه چهارم مهر 1385 و ساعت 2 بعد از ظهر توسط
A |